مديريت حوادث وفوريتهاي پزشكي
۱۳۹۵ سه شنبه ۱۰ اسفند
br ENGLISH
ره توشه(کلام بزرگان)

 

 شقيق بلخى ميگويد: سال صد و چهل نه به حج ميرفتم در قادسيه منزل کردم، تماشاى جمعيت مينمودم، جوانى ديدم خوش رو، گندمگون، لاغر، پشمينه پوش، تنها و جداى از مردم نشسته، گفتم: از صوفيان است و ميخواهد هزينهاش بر عهده مردم باشد، بروم او را سرزنش کنم چون نزديک شدم اين آيه را خطاب به من خواند: اجْتَنِبُوا کَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ: از بسيارى از گمانها بپرهيزيد زيرا برخى از گمانها گناه است.

پيش خود گفتم: قصه عجيبى بود، از نيت من باخبر شد اين انسان جز بنده صالح خدا نيست، بروم از او حلاليت بخواهم.

چون به واقصه رسيدم ديدم به نماز ايستاده و بدنش لرزان و اشکش جارى است، گفتم او همان است بروم از او رضايت بخواهم، صبر کردم تا نشست به سوى او رفتم فرياد زد شقيق اين آيه را بخوان: وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى‏: و مسلما من آمرزنده کسى هستم که توبه کرد و مؤمن شد، و کار شايسته انجام داد، سپس در راه مستقيم پايدارى و استقامت ورزيد.

اين بار نيز رفت، گفتم: اين از ابدال است که دوباره از ضمير من خبر داد، چون بمنزله زباله رسيدم پياده شدم ديدم سر چاهى ايستاده مي خواهد آب بکشد، مشک از دستش درون چاه افتاد، سر به جانب حق برداشت و گفت: چون تشنه ميشوم آبم توئى، هنگامى که گرسنه مي شوم غذايم توئى، من جز اين مشک چيزى ندارم، به خدا سوگند ديدم آب چاه بالا آمد و او مشک را گرفت و پر کرد و وضو گرفت و چهار رکعت نماز گذارد و به سوى تپه شنى رفت، شنها را برمى دارد در مشک ميريزد و حرکت مي دهد و مي نوشد، جلو رفتم سلام کردم عرضه داشتم: از احسان و فضلى که خدا به شما داده به من هم عنايت کنيد فرمود: اى شقيق نعمت هاى ظاهر و باطن خدا هميشه با ما هست، گمانت را به حق خوب کن، سپس سر مشک را به دهانم گذاشت به خدا سوگند چيزى‏ خوشمزه تر از آن نخورده بودم، تا چند روز سيراب و سير بودم، ديگر او را نديدم تا شبى در مکه از بعضى از کسانى که نزديک او بودند پرسيدم کيست؟ گفتند: موسى بن جعفر (ع).
 
 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعني همين


شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم .
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين

 

نقل است که کسی سفری خواست رفت.بزرگی را گفت :مرا وصيتی کن .فرمود :اگر يارخواهی تو را خدای بس ، و اگر همراه خواهی کرام الکاتبين بس ،  اگر عبرت خواهی تو را دنيا بس ،و اگر مونس خواهی قران بس ،و اگر کار خواهی عبادت خدای تو را بس ،و اگر وعظ خواهی تو را مر گ بس...

 

زندگی درس حساب است، خوبیها را جمع، بدیها را کم ، خوشی‌ها را ضرب و شادیها را تقسیم کنیم

افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را به گونه ای متفاوت انجام می دهند

انسانهای کوچک راجع به گذشته انسانهای بزرگ در مورد آینده و انسانهای ضعیف در مورد دیگران صحبت می کنند

نگفتن صلاح است ، کم گفتن طلا است ، پر گفتن بلا

 

تمام افكار خود را روي كاري كه داريد انجام مي دهيد متمركز كنيد. پرتوهاي خورشيد تا متمركز نشوند نمي سوزانند   

1394/07/15
امتیازدهی
میانگین امتیازها:0 تعداد کل امتیازها:0
مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0
ارسال نظرات
نام  
آدرس پست الکترونیکی شما    
توضیحات  
تغییر کد امنیتی  
کد امنیت  
 
ساری ، میدان امام (ره) سه راه جویبار ، ابتدای بزرگراه ولی عصر (عج) ، دانشگاه علوم پزشکی مازندران | Copyright © 2015 Mazums.ac.ir . All rights reserved
Powered by DorsaPortal