مديريت حوادث وفوريتهاي پزشكي
۱۳۹۵ يکشنبه ۸ اسفند
br ENGLISH
دلنوشته های شما

 

 

همكاران گرامي منتظر دريافت دلنوشته هاي شما ياخاطرات شنيدني به انتخاب شما هستيم
درصورت طولاني شدن عدم دريافت مطلب ازجانب شما ، خاطراتي
كه باارزش هستندازشخصيتهاي مهم به انتخاب مسئول روابط عمومي مركزدرج خواهد شد

 

 

 

يالطيف 
 
 

 

هيچ وقت خودت را به مردن نزن!

براي خودت دعا كن كه زنده بماني. زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!

براي اينكه زنده بماني نبايد بگذاري كه هيچ وقت بيشتر از اندازه اي كه نياز داري بخوابي.

بايد هميشه با خدا در تماس باشي تا به تو بيداري بدهد.

بيداري هايي آميخته با روشنايي، صدا، نور، حركت.

تو بايد از خداوند شادماني طلب كني. هميشه سهمت را بخواه

و بيشتر از آن چه كه به تو شادماني ارزاني مي شود در دنيا شادماني بيافرين تا ديگران هم سهمشان را بگيرند.

براي اينكه زنده بماني بايد درست نفس بكشي و نگذاري هيچ چيز ي سينه ات را آلوده كند.

براي اينكه زنده بماني بايد حواست به قلبت باشد.

 

هرچند وقت يكبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت رامعاينه كنند.

دريچه هايش را، ورودي ها و خروجي هايش را و ببينند به اندازه ي كافي ذخيره شادماني در قلبت داري يا نه!!

اگر ذخيره ي شادماني هايت دارد تمام مي شود بايد بروي پشت پنجره و به آسمان نگاه كني. آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه كن تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛

آن وقت صدايش كن؛     به نام صدايش كن؛

او حتماً برمي گردد و به تو نگاه مي كند و از تو ميپرسد كه چه مي خواهي؟؟!

تو صريح و ساده و رك بگو.

هر چيزي كه مي خواهي از خدا بخواه. خدا هيچ چيز خوبي را از تو دريغ نمي كند.

شادمان باش. او به تو زندگي بخشيده است و كمكت مي كند كه زنده بماني. از او كمك بگير.

از او بخواه به تو نفس، پشمك، چرخ و فلك، قدم زدن، كوه، سنگ، دريا، شعر، درخت... تاب، بستني، سجاده، اشك، حوض، شنا، راه، توپ، دوچرخه، دست، آلبالو، لبخند، دويدن و ... عشق... بدهد.

آن وقت قدر همه ي اينها را بدان و آن قدر زندگيت را ادامه بده كه زندگي از اين كه تو زنده هستي به خودش ببالد!!         ديگران را فراموش نكن

 

 

خاطره اي  زيبا ازاستادشفيعي كدكني :

چند روزي به آمدن عيد مانده بود. بيشتر بچه ها غايب بودند، يا اكثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان هاي خودشان يا گرفتار كارهاي عيد بودند اما استاد ما بدون هيچ تاخيري آمد سر كلاس و شروع كرد به درس دادن استاد خشك و مقرراتي ما خود مزيدي شده بر دشواري "صدرا".

 

بالاخره كلاس رو به پايان بود كه يكي از بچه ها خيلي آرام گفت: استاد آخره سالي ديگه بسه!

استاد هم دستي به سر تهي از موي خود كشيد! و عينكش را از روي چشمانش برداشت و همين طور كه آن را مي گذاشت روي ميز، خودش هم براي اولين بار روي صندلي جا گرفت.

استاد 50 ساله‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت: حالا كه تونستيد من رو از درس دادن بندازيد بذاريد خاطره اي رو براتون تعريف كنم

"من حدودا 21 يا 22 سالم بود، مشهد زندگي مي كرديم، پدر و مادرم كشاورز بودند با دست هاي چروك خورده و آفتاب سوخته، دست هايي كه هر وقت اون ها رو مي ديدم دلم مي خواست ببوسمشان، بويشان كنم، كاري كه هيچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بكنم اما دستان مادرم را هميشه خيلي آرام مثل "ماش پلو" كه شب عيد به شب عيد مي خورديم بو مي كردم و در آخر بر لبانم مي گذاشتم

استادمان حالا قدري هم با بغض كلماتش را جمله مي كند: نمي دونم بچه ها شما هم به اين پي برديد كه هر پدر و مادري بوي خاص خودشان را دارند يا نه؟ ولي من بوي مادرم را هميشه زماني كه نبود و دلتنگش مي شدم از چادر كهنه سفيدي كه گل هاي قرمز ريز روي آن ها نقش بسته بود حس مي كردم، چادر را جلوي دهان و بيني‌ام مي گرفتم و چند دقيقه با آن نفس مي كشيدم...

اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هيچ وقت اجازه ابراز احساسات پيدا نكردم جز يك بار، آن هم نه به صورت مستقيم . نزديكي هاي عيد بود، من تازه معلم شده بودم و اولين حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا براي شستن ظروف صبحانه آب بيارم.

از پله ها بالا مي آمدم كه صداي خفيف هق، هق مردانه اي را شنيدم، از هر پله اي كه بالا مي آمدم صدا را بلندتر مي شنيدم...استاد حالا خودش هم گريه مي كند...

پدرم بود، مادر هم آرامش مي كرد، مي گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نميذاره ما پيش بچه ها كوچيك بشيم، فوقش به بچه ها عيدي نمي ديم، قرآن خدا كه غلط نمي شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نبايد فكر كنند كه ما........

حالا ديگه ماجرا روشن تر از اين بود كه بخواهم دليل گريه هاي بابام رو از مادرم بپرسم، دست كردم توي جيبم، 100 تومان بود، كل پولي كه از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روي گيوه هاي پدرم و خم شدم و گيوه هاي پر از خاك و خلي كه هر روز در زمين زراعي، همراه بابا بود بوسيدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه هاي قد و نيم قد كه هر كدام به راحتي "عمو" و "دايي" نثارم مي كردند.

بابا به هركدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عيدي داد، 10 تومان ماند كه آن را هم به عنوان عيدي داد به مامان

اولين روز بعد از تعطيلات بود، چهاردهم، كه رفتم سر كلاس

بعد از كلاس آقاي مدير با كروات نويي كه به خودش آويزان كرده بود گفت كه كارم دارد و بايد بروم اتاقش، رفتم، بسته اي از كشوي ميز خاكستري رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

گفتم: اين چيه؟        بازكن مي فهمي

باز كردم، 900 تومان پول نقد بود!!      اين براي چيه؟

"از مركز اومده؛ در اين چند ماه كه اينجا بودي بچه ها رشد خوبي داشتند براي همين من از مركز خواستم تشويقت كنند."

راستش نمي دونستم كه اين چه معني مي تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقاي مدير گفتم اين بايد 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

مدير گفت از كجا مي دوني؟ كسي بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس مي زنم، همين.

راستش مدير نمي دونست بخنده يا از اين پررويي من عصباني بشه اما در هر صورت گفت از مركز استعلام مي‌گيرد و خبرش را به من مي دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم براي كلاس، آقاي مدير خودش را به من رساند و گفت: من ديروز به محض رفتنت استعلام كردم، درست گفتي، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون كسي كه بسته رو آورده صد تومانش را كِش رفته بود كه خودم رفتم ازش گرفتم اما براي دادنش يه شرط دارم...

"چه شرطي؟"

بگو ببينم از كجا مي دونستي؟ نگو حدس زدم كه خنده دار است.

***

استاد كمي به برق چشمان بچه ها كه مشتاقانه مي خواستند جواب اين سوال آقاي مدير را بشنوند، نگاه كرد و دسته طلايي عينكش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: به آقاي مدير گفتم هيچ شنيدي كه خدا 10 برابر عمل نيكوكاران به آن ها پاداش مي دهد؟"

 

 

 

 

1394/07/15
امتیازدهی
میانگین امتیازها:0 تعداد کل امتیازها:0
مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0
ارسال نظرات
نام  
آدرس پست الکترونیکی شما    
توضیحات  
تغییر کد امنیتی  
کد امنیت  
 
ساری ، میدان امام (ره) سه راه جویبار ، ابتدای بزرگراه ولی عصر (عج) ، دانشگاه علوم پزشکی مازندران | Copyright © 2015 Mazums.ac.ir . All rights reserved
Powered by DorsaPortal