مديريت حوادث وفوريتهاي پزشكي
۱۳۹۶ شنبه ۵ فروردين
br ENGLISH
پاتوق شادی(طنز-شوخی-سرگرمی )

 

چند روز پيش سر خيابون منتظر تاكسي بودم

يه آمبولانس قبرستون از بغلم رد شد رو شيشه اش نوشته بود: تا حالا فكر كردي آخرين مدل ماشيني كه سوار مي شي چيه؟ زور نزن مسافر خودمي


بابا بزرگم 80 سالشه هميشه اصرار مي كنه كه بذاريد من از خونه تنهايي برم بيرون مگه زنداني گرفتيد؟ مي خوام برم نون و روزنامه اينا بگيرم.

يه روز بعد از كلي اصرار گفتيم باشه برو ولي مواظب باش.

رفته نونوايي محل به همه اونايي كه تو صف بودن گفته عجب روزگاري شده، پنج تا دختر دارم پنج تا پسر، تو اين سن و سال، من پيرمرد بايد بيام تو صف وايسم نون اونارو هم بگيرم!


 

 
با آمدن بهار ما گل كرديم
ياد از گل و مرحومه بلبل كرديم

با وعده اين‌كه مي‌رسد فروردين
سرماي سه ماه را تحمل كرديم

از جانب ابر چون‌كه در تحريميم
چندي‌ست كه با چاه تعامل كرديم

از جوش و خروش ماه نوروز همه
تبخير شديم بس‌كه قل‌قل كرديم

تا يك‌ذره درد كمتري حس بكنيم
در لحظه تزريقِ بلا شل كرديم

هي فال گرفتيم و بد آمد، بعدش
با همت بيشتر تفأل كرديم

امسال كه هفت‌سين‌مان سكه نداشت
فكر سمنو و فكر سنبل كرديم

چون خرج مسافرت به‌شدت بالاست
يك‌گوشه نشستيم و توكل كرديم

تا روحيه‌مان كمي دگرگون بشود
با تك‌تك فاميل تعامل كرديم

از بس كه تعارفات كردند به زور
يك‌عالمه آجيل تناول كرديم

با هفت عدد چاي كه رويش خورديم
اين هاضمه را به شدت اسكل كرديم

چون بچه صاب‌خانه عيدي مي‌خواست
هي پا نشديم، هي تعلل كرديم

در آخر داستان هم از ناچاري
عيدي دو عدد ماچ تبادل كرديم
*
امسال شبيه سال‌هاي پيش است
هرچند تقاضاي تحول كرديم

انگار كه كارمند يعني كه همين
با كوشش مستمر تنزل كرديم

!
 
 
 
 
 
 

********
 نابينا: مگر شرط نكرديم از گيلاسهاي اين سبد يكي يكي بخوريم ؟
بينا : آره
نابينا : پس تو با چه عُذري سه تا سه تا مي خوري ؟
بينا : تو واقعا" نابينايي ؟!
نابينا : مادرزاد!
بينا : پس چطور فهميدي من سه تا سه تا مي خورم ؟!
نابينا : واسه اين كه من دو تا دو تا مي خورم و تو معترض نمي شي
 *********
 سالاي پيش جايزه بانك ملت يه منزل مسكوني بود، امسال شده 60 ليتر بنزين،سال ديگه ميشه يه شونه تخم مرغ، سال بعدشم دوتا تافتون يه بربري هم وسطش!!
 
يكي ميگفت : بايد از كنار مشكلات زندگي
با سرعت عبور كني و بگي مييييگ ميييييگ !!!
اما انگار نميدونست مشكلات نشستن رومون و ميگن:
انگوررررررري ، انگوررررررري !
 
 

 
 
 پسر داييم تو كنكور 100تا مونده به آخر شده
بعد داييم شيريني پخش كرده
به داييم ميگم چرا خوشحالي حالا؟
گف آخه فك نميكردم 100نفر از اين خنگ تر باشن !
 

 
امروز فهميدم چرا ديوار چين جز عجايب هفتگانه ست
آخه تنها محصول چين هست كه بيشتر از 3 روز دووم آورده
!
 
 
 

آسوده خاطر سفركنيد!!!!

يك هواپيماي ايراني داشته از تهران ميرفته پاريس، وسطاي راه يهو صداي خلبان از بلندگوها مياد كه……

اَتِنْشِن پليز! خلبان اسپيكينگ…مسافرين ليسنينگ!…

موتور چپ هواپيما از كار افتاده، ولي شما هيچ نترسيد! من خودم واردم، هواپيما رو سالم ميشونم.

يك مدت ميگذره، دوباره صداي خلبان از بلندگوها مياد كه….

اَتِنْشِن پليز! خلبان اسپيكينگ…مسافرين ليسنينگ…

موتور راست هواپيما هم از كار افتاده، ولي شما اصلا نترسيد!!! من خودم كلي تجربه دارم، تا فرودگاه بعدي هم راهي نيست، هواپيما رو سالم ميشونم.

باز يك مدت هواپيما دور خودش ميچرخه، دوباره صداي خلبان از بلندگوها مياد كه:

اِهم اِهم…. يك دو سه… امتحان ميكنيم.. صدا مياد؟؟؟ اَتِنْشِن پليز! خلبان اسپيكينگ….مسافرين ليسنينگ!

همين الان دُم هواپيما كنده شد!!!……… ولي همونطور كه گفتم شما اصلاً نترسيد!

يك ده دقيقه مي‌گذره، دوباره صداي خلبان از بلندگوها مياد كه: اَتِنْشِن پليز! خلبان اسپيكينگ… مسافران ريپيد افتر مي!>>>  اَشهد اَن‌ لا اله‌ الله

 

زندگي پس از مرگ


رئيس: شما به زندگي پس از مرگ اعتقاد داريد؟
كارمند: بله!
رئيس: خوب است. چون ساعتي پيش پدربزرگتان به اينجا آمده و مي‌خواهد شما را ببيند، همان كه ديروز براي شركت در مراسم تشييع جنازه اش مرخصي گرفته بوديد

        

ماجرايي آموزنده : هيج مانعي در دنيا وجود ندارد!

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي كرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين كار خيلي سختي بود .تنها پسرش كه مي توانست به او كمك كند در زندان بود پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد

پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بكارم من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان كاشت محصول را دوست داشت. من براي كار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشكلات من حل مي شد من مي دانم كه اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي
دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت كرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان كرده ام
 و صبح فردا 12 نفر ازمأموران  Fbi 4افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينكه اسلحه اي پيدا كنند
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت كه چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه كند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بكار، اين بهترين كاري بود كه از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم


اشتباه موردي

كارمندي به دفتر رئيس خود مي‌رود و مي‌گويد: «معني اين چيست؟ شما 200
دلار كمتر از چيزي كه توافق كرده بوديم به من پرداخت كرديد.
رئيس پاسخ مي دهد: «خودم مي‌دانم، اما ماه گذشته كه 200 دلار بيشتر به تو پرداخت كردم هيچ شكايتي نكردي>>
كارمند با حاضر جوابي پاسخ مي دهد: «درسته، من معمولا از اشتباه هاي موردي مي گذرم اما وقتي تكرار مي شود وظيفه خود مي دانم به شما گزارش كنم  >>

 

1394/07/15
امتیازدهی
میانگین امتیازها:0 تعداد کل امتیازها:0
مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0
ارسال نظرات
نام  
آدرس پست الکترونیکی شما    
توضیحات  
تغییر کد امنیتی  
کد امنیت  
 
ساری ، میدان امام (ره) سه راه جویبار ، ابتدای بزرگراه ولی عصر (عج) ، دانشگاه علوم پزشکی مازندران | Copyright © 2015 Mazums.ac.ir . All rights reserved
Powered by DorsaPortal