شبکه بهداشت و درمان فریدونکنار
۱۳۹۷ چهارشنبه ۲۸ آذر
br ENGLISH
تاریخ: 1397/08/15 تعداد بازدید: 5
روايتي از چرايي و چگونگي به شهادت رسيدن امام رضا(ع)/تدابير امام رضا (ع) كه مأمون را به زانو درآورد
دغدغه‌هاي مأمون، با اخباري كه از بغداد مي‌ر‌سيد، بيشتر مي شد. تعدادي از بزرگان خاندان عباسي سر از اطاعت وي پيچيده بودند و مي‌خواستند فرد ديگري را جانشين مأمون كنند. خليفه عباسي گمان نمي‌كرد كه ترفند برگزيدن امام‌رضا(ع) به ولايتعهدي، او را به چنين مخمصه‌اي بيندازد.

از يك سو، تير مأمون در جلب نظر مردم و سوءاستفاده از جايگاه معنوي امام(ع) براي استوار كردن پايه‌هاي قدرتش، به سنگ خورده بود و از سوي ديگر، موقعيت او نزد خاندان عباسي، به دليل برگزيدن وليعهدي از ميان علويان، به شدت متزلزل شده بود. مأمون كه در ابتداي كار، نمي‌توانست نيت خود را از اجبار امام(ع) به پذيرش ولايتعهدي، براي ديگران آشكار كند، با افرادي كه در خاندان عباسي مخالف مشي او بودند، از در خشونت درآمد و برخي از آنها، همچون «عيسي جلودي» را به زندان انداخت. اما اين اطمينان به موفقيت در اجراي نقشه، خيلي زود جايش را به ترديدي جانكاه داد.

وقتي نقشه، نقش بر آب شد
نقشه‌اي كه مأمون با همكاري استاد و راهنمايش، «فضل بن سهل» طراحي كرده‌بود، به ظاهر هيچ عيب و نقصي نداشت؛ با پذيرش ولايتعهدي توسط امام رضا(ع)، مأمون و وزيرش مي‌توانستند هر اقدام و دستور حكومتي را به آن حضرت منتسب كنند. اما، علي‌بن‌موسي‌الرضا(ع) با شرط كردن عدم هرگونه دخالت در عزل و نصب و صدور فرمان حكومتي، نقشه آنها را با بن بستي جدي روبه‌رو كرد. افزون بر اين، برگزيدن امام هشتم(ع) به ولايتعهدي و احضار اجباري آن حضرت از مدينه به مرو، فرصتي مناسب براي ديدار بيشتر مردم با امام(ع) به وجود آورد. آن حضرت، با استفاده از اين فرصت، مسلمانان را با آموزه‌هاي اهل‌بيت(ع) آشنا كرد. مناظرات امام هشتم(ع) نيز، جايگاه بي‌بديل امامت شيعه در عرصه علم و دانش را به رخ دشمنان كشيد و زندگي ساده و همنشيني آن حضرت با فقرا و مستمندان، در حالي كه مقام ولايتعهدي را برعهده داشت، بيش از پيش باعث رسوايي عباسيان شد و عدم لياقت آنها را در حكومت بر جامعه اسلامي، به اثبات رساند.

در همان حال، وقوع شورش‌هاي متعدد عليه دستگاه جبار حاكم و نيز، مخالفت و طغيان ديگر اعضاي خاندان عباسي عليه مأمون، كار را روز به روز براي او دشوارتر مي‌كرد. مأمون كه زير بار حكومتي پر از آشوب و درگيري، كمر خم كرده‌بود، ديگر نمي‌توانست حضور امام(ع) را تحمل كند. در واقع، خليفه عباسي در پي راهي براي خاتمه دادن به نقشه‌اي بود كه با اجراي آن، سوداي حكومتي بي‌دغدغه و غلبه بر مخالفانش را داشت. او براي فرار از شرايطي كه به واسطه سياست‌هاي خود در آن گرفتار شده بود، به همراهي و همكاري خاندان عباسي نياز داشت؛ به همين دليل، مأمون ابتدا اعلام كرد كه پايتخت را دوباره به بغداد منتقل مي‌كند و سپس، استاد و وزير خود، «فضل بن سهل» را كه به شدت مغضوب خاندان عباسي بود، در شهر سرخس و هنگامي كه قصد حركت به سمت بغداد را داشت، از بين برد. خليفه عباسي، در گام سوم، به شهادت رساندن امام رضا(ع) را در دستور كار خود قرار داد. مأمون، اين جنايت را در نزديكي نوغان و در كاخ «حُمَيد بن قُحطبه»، حاكم خراسان، مرتكب شد.

امام(ع) در زندان كاخ  حميد بن قحطبه
كاخ «حميد بن قحطبه» مكاني مصفا در نزديكي روستاي «نوغان» بود و در منطقه حكومتي توس قرار داشت. ابن‌قحطبه يكي از سرداران مشهور عباسيان محسوب مي‌شد كه از سوي آنها، به حكومت نواحي مختلف سرزمين‌هاي اسلامي منصوب شده بود. كاخ او در خراسان، مكاني بود كه هارون، در زمان سركوبي علويان خراسان، در آن منزل كرده  بود. اما توقف وي در كاخ، زياد به درازا نكشيد و هارون، بر اثر بيماري، مُرد. طبق وصيت وي، جسدش در سرداب كاخ دفن شد. سال‌ها بعد، زماني كه مأمون تصميم گرفت از مرو به بغداد برود، باز هم كاخ ابن قحطبه، ميزبان خليفه عباسي شد. كاروان مأمون در قصر رحل اقامت افكند. خليفه عباسي همه چيز را براي اجراي نقشه شوم خود فراهم كرده بود.

سفارشي به اباصلت
امام(ع) در آخرين روزهاي حيات پربركتش، بارها درباره شهادت خود با اباصلت سخن گفت. امام رضا(ع) در شبي كه فرداي آن، آخرين روز ماه صفر بود، اباصلت را نزد خود فرا خواند. با او كمي صحبت كرد و سپس فرمود: «اي اباصلت! من فردا از سوي اين مرد فاجر و تبهكار، فرا خوانده مي‌شوم. وقتي از نزد او خارج شدم، اگر سرم را با عبايم پوشانده بودم، ديگر با من حرف نزن و بدان كه مرا مسموم كرده است.» اباصلت منقلب شد؛ سيلاب اشك از ديدگانش فرو ريخت. امام(ع) او را به آرامش و صبر سفارش كرد و سپس به نماز ايستاد. اباصلت از محل عبادت امام‌رضا(ع) بيرون آمد، اما چنان اضطرابي بر وجودش مستولي شده بود كه قادر نبود قدم از قدم بردارد؛ به ناچار، همان‌جا نشست و در خلوت شبانه، به آخرين عبادت‌هاي علي‌بن‌موسي‌الرضا(ع) نگريست و اشك ريخت. اباصلت آرزو مي‌كرد كاش هيچ وقت صبح فرا نرسد، اما انگار خورشيد روز آخر ماه صفر، زودتر از روزهاي ديگر در آسمان ظاهر شد. خروس‌خوان بود كه درِ اتاقِ محلِ اقامت امام رضا(ع) را به شدت كوبيدند. اباصلت سراسيمه برخاست و در را گشود. يكي از غلامان مأمون بود؛ پيامي براي امام(ع) داشت: «خليفه شما را احضار كرده است، بايد همراه من بياييد.»

اباصلت نگران و مضطرب، به چهره مولايش نگريست. امام(ع) لبخندي پرمهر بر لب داشت؛ آرام برخاست و عبايش را بر دوش افكند، كفش‌هايش را پوشيد و در پي غلام به راه افتاد. اباصلت نمي‌توانست امام‌رضا(ع) را تنها بگذارد. از آن حضرت خواست تا ايشان را همراهي كند و امام(ع) اجازه داد. هنگامي كه نزد مأمون رسيدند، مأموران، اباصلت را از ورود به خلوت خليفه منع كردند و او، پشت در به انتظار نشست.

آخرين لحظات حيات امام(ع)
مأمون به ظرف انگوري كه مقابلش بود، نگاه كرد؛ سپس كوشيد تا صحبت با امام رضا(ع) را آغاز كند:«پسر عموي عزيز! چرا كمتر به ما سر مي‌زنيد؟» پرسش خليفه آن‌قدر بي‌ربط بود كه امام(ع) دليلي براي پاسخ دادن به آن، نديد. مأمون آشكارا مضطرب بود. او مي‌دانست كه قصد جان چه كسي را كرده است. مأمون، كرامات علي‌بن‌موسي‌الرضا(ع) را ديده بود؛ او از مقام علمي پسر رسول خدا(ص)، آگاهي داشت؛ مي‌دانست كه دست به جنايتي غيرقابل بخشش مي‌زند؛ اما قدرت و ثروت، چيزي نبود كه فرزند هارون بتواند از خير آن بگذرد. او بنيان اين حكومت را بر خون برادرش، امين، استوار كرده‌بود و حالا، حاضر نبود حقي را كه غصب كرده است، به آساني وانهد. مأمون خوشه‌اي انگور برداشت.

دانه‌هاي درشت انگور در نور خورشيدي كه از پنجره به داخل تالار مي‌تابيد، برق مي‌زد. خليفه عباسي، انگور را به امام رضا(ع) تعارف كرد و گفت: «اي پسر رسول خدا! تا كنون انگوري بهتر از اين نديده‌ام، خواهش مي‌كنم از آن ميل كنيد.» امام(ع) تبسم كرد و آرام فرمود:«اي بسا كه انگورهاي بهشت بهتر از اين انگور باشد»؛ آن گاه ادامه داد: «ميلي به خوردن انگور ندارم، مرا معاف كن.» مأمون دوباره اصرار كرد؛ اما امام(ع) باز هم نپذيرفت. خليفه عباسي، در حالي كه صدايش مي‌لرزيد، فرياد زد:«هيچ چاره‌اي نداريد؛ بايد از اين انگور ميل كنيد!» آنگاه با دستش اشاره‌اي كرد و از پشت ستون‌ها، تعدادي مأمور شمشير به دست ظاهر شدند. امام رضا(ع) مقداري از آن انگور تناول كرد و از جاي خود برخاست. مأمون فرياد زد: «قصد داريد به كجا برويد؟» امام(ع) پاسخ داد:«به همان جا كه مرا فرستادي.» خليفه عباسي به مأموران دستور داد مانع خروج حضرت نشوند. علي‌بن موسي الرضا(ع) از اتاق بيرون آمد و مسافت تالار تا در خروجي را از ميان دالاني طولاني پيمود. در انتهاي دالان و كنار در، اباصلت انتظار مولايش را مي‌كشيد؛ ناگاه ديد كه امام(ع) مي‌آيد، در حالي كه عبايش را بر سر كشيده است.

اباصلت همه چيز را فهميد؛ بدون آن‌كه كلامي بگويد، در حالي كه آرام مي‌گريست، در پي مولايش حركت كرد. وقتي به محل اقامت رسيدند، امام‌رضا(ع) رو به اباصلت كرد و فرمود:«در را ببند»، سپس در بستر افتاد و يار وفادارش را به نزد خود فرا خواند:«اباصلت! مأمون مرا مسموم كرد. نگذار اين راز در پرده بماند. شيعيان را از حقيقت شهادت من مطلع كن. امشب منتظر باش، فرزندم، محمد، به بالينم خواهد آمد.»بيشتر مورخان شيعه و سني بر اين نظرند كه مأمون، امام رضا(ع) را در آخرين روز ماه صفر به شهادت رساند. «محمد بن علي حلبي»، «ابن حبّان بُسْتي شافعي»، «سمْعاني شافعي»، «صَفَدي شافعي»، «حاكم نيشابوري شافعي»، «ابن صباغ مالكي»، «شَبْلَنْجي شافعي»، «ميرمحمدبن سيد برهان الدين ميرخواند شافعي»، «غياث الدين شافعي»، «ابن حجر عسقلاني» و «عباس بن علي مكي» كه همگي از علماي اهل‌سنت هستند، گزارش چگونگي مسموم شدن و شهادت امام رضا(ع) را در كتاب‌هاي خود آورده‌اند.
منابع
تحليلي از زندگي امام رضا(ع)؛ محمد جواد فضل‌ا...
ولايتعهدي امام رضا(ع)؛ محمد مرتضوي
عيون اخبارالرضا(ع)؛ شيخ صدوق؛ ترجمه آقانجفي اصفهاني
مسند الامام الرضا(ع)؛ زنده‌ياد عزيزا... عطاردي
پژوهشي در زندگاني امام رضا(ع)؛ باقر شريف قرشي

روايتي از چرايي و چگونگي به شهادت رسيدن امام رضا(ع)/تدابير امام رضا (ع) كه مأمون را به زانو درآورد
امتیازدهی
میانگین امتیازها:0 تعداد کل امتیازها:0
مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0)
ارسال نظرات
نام  
آدرس پست الکترونیکی شما    
شماره تلفن
توضیحات  
تغییر کد امنیتی  
کد امنیت  
 
Powered by DorsaPortal